انسان خاکی :: 5/1/1387:: 2:10 صبح
آدمهای خیالی من یا باید دست داشته باشند و یا اگر ندارند باید سیگاری به گوشه ی لبانشان آویزان باشد
انسان خاکی :: 18/12/1386:: 9:29 عصر
پارک متروکی که همه ی درختانش بی سر باشند جان میدهد برای سیگار دود کردن و گوش دادن به صدای کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید.هیچوقت...
انسان خاکی :: 17/12/1386:: 10:12 صبح
راه که میروم به درو دیوار کوبیده میشوم.مادر گمان میکند میخواهم ادای جان وین را در بیاورم و بی خیالی ام را به رخش بکشم.چی میداند که پاهایم را به روی ابرها میگذارم.
برف شروع به باریدن که میکند دوربینم را به دستم میگیرم وپشت میله های پنجره سپیدی اش را قاب میگیرم.جای پاها به روی برف ها گاهی دو ردیف میشود و گاهی یک ردیف.میدانم که جاهایی فقط خدا مرا به دوش کشیده است...
عمو جان لیوان را به دستش می گیرد و میگوید .... بگیر مرد کمی اب بخور...من اما حواسم به فرم ناخنهای عموجانم است که چقدر شبیه من است...
من نمیدانم وقتی که آدمها دلشان میگیرد چه جوریشان میشود.من فقط چیزی در دلم هری پایین میریزد و خفه ام میکند...خفه شدن گاهی حس خوبی میشود.میتوان ساعت ها با آنکه منتظر بود خفه ماند...
انسان خاکی :: 15/12/1386:: 8:51 عصر
صبح ساعت 5:45 -اتوبان
چشم هایم نیمه باز است.خواب سنگینی پشت پلکهایم چمباتمه زده است. هوا نیمه روشن است.ضبط ماشین را روشن کرده ام تا که شاید خواب مرا دست بردارد. دنده را چهار میکنم و پاهای کرختم را مثل بختک روی گاز میگذارم. ماشین روبه رویی سیاه رنگ است.به سرعت کنار میزند و کسی را پرت زمین میکند. گازش را میگیرد و میرود طرف کوه ها. از آیینه ی بغل تصویر زنی را میبینم که سرش برهنه است و خودش را روی آسفالت خیابان با درد جا به جا میکند. خواب انگار در سرم نیست.همه چیز رو به واقعیت میرود. گوشه اتوبان نگه میدارم و به چهره ی زن خیره میشوم. چشمهای او رادارد و دستهای خودش را...
سوال برایتان پیش نیاید. صبح زود کجا بودم... رفتم که نان بگیرم!
انسان خاکی :: 11/12/1386:: 8:50 عصر
دست دراز میکنم و خواسته های پوکم را میچلانم در زیر سیگاری ...مردی از پشت شیشه ظاهر میشود
و به دستهای زیر خاکی ام نگاه میکند....قهوه را روی میز میگذارد و میرود... میزهای خالی صندلی های بی سرنشین . صدای موزیک که در سرم میجنباند چیزی تلخ را نمیدانم چیزی به خاطر نمی آورم همه چیز در یک لحظه قاقاه میخندد و مثل اینکه در میان رقص موزیک قطع شده باشد .خشک میشود...
انسان خاکی :: 10/12/1386:: 12:26 عصر
صدای زوزه ی گربه ها می آید از پس کوچه.گوشهایم را میگیرم.پنجره ها را میبندم و کرکره ها را میکشم تا معاشقه ی شان را به زیر ماشین همسایه مان بیخبر باشم.درد دارم.درد...لحظه ها بی محابا از پس هم میدوند.روزنه ها یکی پس از دیگری مسدود میشوند...دیگر هیچ چیز مرا به انتظار دعوت نمیکند انگار...تلفن آنطرف تر به روی تخت افتاده است و چشمانم را به زنگش خیره کرده است.هر لحظه اشارتیست به نگاهی دیگر...روح من دارد قد میکشد در پی این روزهای خاکستری ملول...دیوارها اما دیگر مجال قد کشیدن نمیدهند.نمیتوانند که بدهند.روحم خم میشود و میشکند.کسی زبان این زبان نفهم ها را نمیفهمد؟زوزه میکشند از پس لذتهاشان...زوزه...
انسان خاکی :: 10/12/1386:: 3:44 صبح
قهوه ای سفارش میدهم و به بیرون از کافه خیره میشوم.چشمان منتظر من همچنان بیرون را میکاود.در میان تمامی آدمها وقدمهای تندشان...باران عشق پخش میشود و تاب را از من میگیرد.دل دل میکنم که بیاید.که زودتر بیاید...سرم عجیب درد میکند.سیگارهایم را جا گذاشته ام.در کافه هم کسی نیست به جز من و پسرکی تنها.با او همکلام میشوم.یا بهتر بگویم:هم دل میشوم.اجازه ی انداختن چند عکس از چهره ی مغمومش را به من میدهد.برایش کمی از روزگاری که گذشت میگویم.و او که همچنان بغض کرده است و با چشمان خیسش تلخ نگاهم میکند.پاهایش را مدام تکان میدهد و میگوید روزگاری شده است...انتظار... انتظار...و باز هم انتظار...اما انتظار او آخری خوب مثل تمام قصه های ایرانی دارد...یارش می آید.رهایش میکنم.هنگام حساب کردن قهوه?مرد کافه دار که حسابی مرا میشناسد با ناراحتی میگوید که کافه اش را چندین روز برای سبک غربی اش بسته اند.و قرار شده است تابلوی the GODfather را بردارند و چراغها را که اروپاییست عوض کنند و به جایش مهتابی بزنند.دلم میگیرد.من این کافه را با همین شمایل میخواهم.جای من به زیر همین تابلوی پدرخوانده است که با تو بنشینم و قهوه ای بنوشم.چشم در چشم.
انگار که چشمانم را بسته ام و وقتی که بازکرده ام?تمامی دنیایم رنگ دیگری به خود گرفته است.انگار که خودم را در کوچه های خیس با هم بودن جا گذاشته ام.کنار همان غروبهای دلگیر دربندها...وانتظار چه بیهوده است وقتی که میدانم چشمم به در خواهد خشکید.و کلام چه معنایی می یابد در کنار این همه دلتنگی؟...